ღ•♥•ღ بــنـــویس از ســـر خــــط ღ•♥•ღ
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست بـســوزد آنـکــــه ســــربــــازی به پـــــا کرد تمـــــامــــ مـــــادران را چشــــــم بــــــه راه کـــــــــرد هــمـــــــه میــگــــن کـــــه ســــربــــــازی دوســـــالـــــه نمیـداننــــد عمـــــر یکــــــــــ جــــوانـــه اگــــــر اهــــواز شـــود بـــــاغ بـــهشتـــــــی نـمــــی ارزد بــــه یـــکـــــ دیــــــوار خشتــــــــی لـبـــــــــاس ارتشــــــی رنــــگــــــ زمیــنــــه دل ســــــربــــــــاز هـمیـشـــــه غصــــــــه داره خـــــــودت گفتــــــــی بــــــــرو دوسال دیــگـــــــــر نــــــگرم بـحـــــــر تــــو یــــاری دیــــــگر چــــــرا مـــــادر مــــرا بیـستـــــ ســـالــــه کـــــردی میــــــان پــــــــادگـــــان آواره کــــــــــردی شبــهــــــای نــگهبـــــــــانــــی در هنــگـــــ میــشمــــــــارم ستــــــاره هــــا رو بـــا دلـــی تـنـگــــــــ بیـــــــــــا نـــــازنیـنــمـــــ از ایـــــــن اهـــــواز گـــــذر کـــــن بـــــــا ایــــــن عــزیـــــزت دردل کـــــــن عـزیــــزت گشتـــــه محـکــــومــــ بـــه خــدمـــتـــ بــــرو هـــــرکـــــاری میـخـــــواهـــــی بـــکـــن تــو غــــذا میــدنـــد همـــــراه چـــایــــــی کـــلاغ پـــــر میبــــرنــــد مــــــــــادر کــجــــــایـــــی دو ســـــال ســـربـــــــازی بـــــود مشـکـــــــل امـــــان از دســت ایــــن دختـــــرای خــــوشــگــــــــــل دو ســـــــال ســــربــــازی ، شش مـــــاه اضــــاف شـــد ستـــــم بــــر مــــا نشــد ، بــــر دختــــــرا شــد نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … تنـهـــ ـــا و دلتـنـگــــــــ وقتی که دیگر نبود بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم بار دیگر حکم کن اما نه بی دل با دلت حکم کن هرکه دل دارد بیندازد وسط تا که ما دلهایمان را رو کنیم دل که روی دل بیفتد عشق حاکم میشود پس به حکم عشق بازی میکنیم! این دل من رو بکن حالا دلت را دل نداری بر بزن اندیشه ات را حکم لازم!!!!!!!!!!!! لبم خندونه اما باز، تو قلبم کلی غم دارم درسته مهره ، اما باز،بدون مهرت رو کم دارم دلم باز بی قرارامشب ، چشو به جاده میدوزه تا پاییز شد سفر کردی، الان چند سال و هفت روزه من از مهرم ، تو بی مهری ، این روزا ام میرن ، آره اگر که بشکنه بغضم ، عجب بارونی میباره!!!! شاید پاییزو رد کردم ، با این شمعی که میسوزه دارم دق میکنم ، سخته ، تازه این هفتمین روزه اگر امشب بیاد بارون ، تو رو حس میکنم پیشم دعا کردم بباره چون ، میخوام امشب بهاری شم شاید این حسه پاییزه ، که من برگامو میریزم ولی بی تو چقدر سخته ، عبور از فصل پاییزم آره میسوزم کجایی عشق من....... پشت کدوم ساعت شب ، درگیر این سفر شدی چه دیر بهم رسیدیم و بی وقفه شکل غم شدیم تو که به غنچه کردن گلای باغچه دلخوشی از عمق خاکستر شب ، چگونه شعله می کشی فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم فکره گریز از شب و طوفان این دقایقم بگو کجای زندگیم ، گم شده بودی عشق من که خاطرات من همه ، در تو خلاصه می شدن شبها که بغض می کنی ، دنیا سکوت می کنه زمان به صفر می رسه ، زمین سقوط می کنه تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟ حیف تو نیست کنج قفس،چادر غم سرت کنم؟ من نه قلندر شبم ، نه قهرمان قصه ها نه برده ی حلقه به گوش ، نه ناجی فرشته ها من عاشقم همین و بس،غصه نداره بی کسیم قشنگیه قسمت ماست ، که به هم نمی رسیم............. فلک کور است ، دلم شوریده در شور است لحظه دیدار........ لحظه دیدار نزدیک ست. باز من دیوانه ام، مستم. باز می لرزد، دلم، دستم. باز گوئی در جهان دیگری هستم. های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ! های نپریشی صفای زلفکم را،دست! و آبرویم را نریزی دل! -ای نخورده مست- لحظه دیدار نزدیکست. ("مهدی اخوان ثالث") التماس........ بو می کشم می خوای بباری دل دل نکن سخت نیست به خدا نترس من اینجام می گیرمت بپر همه چیز آماده است گلها دست های خواهش زمینند ببار این همه اشتیاق چه چیزی تو رو تشویق می کنه که بباری؟ التماس........ او برای همیشه دیر کرده است........... آیینه پرسید: که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است . آیینه به سادگیم خندید و گفت : احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است . گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است . در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است . راست گفت آیینه که منتظر نباش ، او برای همیشه دیر کرده است ....... وقتی دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن! (دکتر علی شریعتی ) تنها...... چنان دل کندم از دنیا که رنگم رنگ تنهایی ست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایست رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود ٬درد من بودند گمان کردند که همدردند در این دنیا که حتی غم می گرید به حال ما...... همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها....... الهـــــی بــمیــــــرم الهی بمیرم اگه باز ببینم غمی تو چشمات ( علیرضا روزگار ) خـــداحـــافــظ خدا حافظ همین حالا .......... همین حالا که من تنهام خدا حافظ به شرطی که .......... بفهمی تر شده چشمام خدا حافظ کمی غمگین .......... به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که .......... منو از چشم تو می دید اگه گفتم خدا حافظ .......... نه اینکه رفتنت سادس نه اینکه میشه باور کرد .......... دوباره آخـــر جادس خدا حافظ به شرطی که .......... نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو .......... همینه رسم این دنیــــا خدا حافظ .......... خدا حافظ
سلام خدمت همه دوستان عزیزم......امیدوارم حال همتون خوب باشه......و هیچ وقت تو دلتون غم نباشه......فقط اومدم بگم که من یه یکی دو ماهی آپ نمیکنم.......البته از تک تکتون میخوام هر وقت آپ کردین منو با خبر کنین. چون حتما بهتون سر میزنم......دیگه که....... همین ، فقط سلامتی تون........ خدانگهدار ( بای بای )........ دلهره ی نبودنت خداوندا! به دلهاي شكسته به تنهايان در غربت نشسته به آن عشقي كه از نام تو خيزد بدان خوني كه در راه تو ريزد به مسكينان از هستي رميده به غمگينان خواب از سر پريده به مرداني كه در سختي خموشند براي زندگي جان مي فروشند همه كاشانه شان خالي از قوت است سخنهاشان نگاهي در سكوت است به طفلاني كه نان آور ندارند ـ سر حسرت ببالين ميگذارند به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ نهد فرزند خود را بر سر راه بآن كودك كه ناكام است كامش ز پا ميافكند بوي طعامش به آن جمعي كه از سرما بجانند ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند به آن بيكس كه با جان در نبرد است غذايش اشك گرم و آه سرد است به آن بي مادر از ضعف خفته ـ سخن از مهر مادر ناشنفته به آن دختر كه ناديدي گناهش عبادت خفته در شرم نگاهش به آن چشمي كه از غم گريه خيز است به بيماري كه با جان در ستيز است به داماني كه از هر عيب پاك است به هر كس از گناهان شرمناك است ـ دلم را از گناهان ايمني بخش به نور معرفت ها روشني بخش..... اس ام اس عاشقانه ، دختر ۱۷ ساله را باردار کرد...... ( لازم دونستم این مطلبو تهیه کنم تا از اون درس بگیریم.....) ( مطلب ، واقعی......) چند روز قبل حال یک دختر ۱۷ ساله که در دبیرستان نزدیک محل سکونتش تحصیل می کرد به هم خورد، دقایقی بعد با وخیم شدن حال دختر نوجوان، مسئولان مدرسه که نگران وضعیت او شده بودند با کرایه کردن یک خودرو دختر را به منزل فرستادند، از سوی دیگر مادر که نگران وضعیت دخترش بود و هر چه منتظر ماند از «ف» خبری نشد و هر چه او را صدا زد جوابی نشنید، به داخل دستشویی رفت و با یک صحنه هولناک مواجه شد. او بلافاصله با اورژانس تماس گرفت و دخترش را به همراه نوزاد تازه به دنیا آمده به بیمارستان امام رضا(ع) منتقل کرد. اما پزشکان با معاینه اولیه از نوزاد دریافتند که او مرده است؛ با توجه به مرگ نوزاد، کادر بیمارستان بر اساس وظیفه قانونی خود با فوریت های پلیسی ۱۱۰ تماس گرفتند و دقایقی بعد ماموران کلانتری شهید فیاض بخش مشهد برای بررسی موضوع به بیمارستان رفتند. آنان با مشاهده وضعیت دختر نوجوان و نوزاد بلافاصله قاضی ویژه قتل عمد را در جریان ماجرا قرار دادند. دختر ۱۷ ساله که دیگر چاره ای جز آشکار کردن ارتباط خیابانی خود نداشت به ماموران گفت: چند ماه قبل وقتی به خیابان رفته بودم یک پیامک عاشقانه برایم ارسال شد، من که کنجکاو شده بودم با شماره ناشناسی که پیامک را برایم ارسال کرده بود تماس گرفتم و این موضوع منجر به یک ارتباط خیابانی شد تا آن که «ع» به من گفت کسی در منزلشان نیست و می توانیم بهتر با هم صحبت کنیم. من هم به منزل آن ها رفتم و فریب خوردم. این دختر نوجوان ادامه داد: من هر بار به بهانه کلاس های آموزشی خارج از مدرسه نزد «ع» می رفتم، اما او هر بار با وعده و وعید این که نگران نباش ما با هم ازدواج می کنیم مرا فریب می داد.این گزارش حاکی است، در پی اظهارات تکان دهنده دختر نوجوان و به دستور مقام قضایی جسد نوزاد به پزشکی قانونی حمل و تلاش پلیس برای دستگیری جوان مورد ادعای این دختر آغاز شد.ماموران انتظامی از دختر یاد شده خواستند تا با تماس با «ع» با او قرار صوری بگذارد. وقتی پسر جوان در ظاهر برای جویا شدن از حال دختر که ادعا کرده بود بیمار است و در بیمارستان بستری می باشد، سر قرار آمد ماموران انتظامی که از قبل محل را تحت نظر گرفته بودند در اقدامی غافلگیرانه او را دستگیر و به کلانتری منتقل کردند. این جوان وقتی در برابر واقعیات قرار گرفت در بازجویی های انجام شده، هر گونه ارتباط با «ف» را رد کرد، اما با توجه به اسناد و مدارک موجود، وی با تشکیل پرونده مقدماتی به دادسرای عمومی و انقلاب مشهد معرفی شد. به دستور مقام قضایی، پلیس تحقیقات خود را با انجام آزمایش های پزشکی و ادعاهای دختر و پسر یاد شده ادامه می دهد.امااین موضوع هشداری است به جوانان که نباید به هر تماس تلفنی پاسخ بدهند و فریب حرف های احساسی آمیخته به دروغ را نخورند و به همین سادگی حیثیت خود و خانواده را بر باد ندهند در عین حال این حادثه هولناک می تواند برای بسیاری از خانواده ها زنگ خطری جدی باشد تا همواره رفت و آمدهای فرزندان جوان و نوجوان خود را کنترل کنند و از سوی دیگر به هنگام خرید تلفن همراه و یا وسایل ارتباط جمعی دیگر مانند رایانه و غیره ابتدا آگاهی های لازم را به فرزندان خود بدهند و همیشه به این فکر نکنیم که حوادثی که پیرامون ما اتفاق می افتد مختص دیگران است و به این ترتیب از جوانان خود غافل شویم. همواره باید آشنایی کاملی از دوستان و خانواده های کسانی که فرزندانمان با آ ن ها ارتباط دارند داشته باشیم و به رفتارهای آنان توجه کنیم زیرا غفلت و سهل انگاری از مسائلی که فکر می کنیم موضوع خاصی نیست؛ گاهی ماجراهای هولناکی را رقم می زند که حتی قلم از نوشتن آن شرم دارد...... (خواهش میکنم نظرتون رو راجع به این مطلب بنویسد.......) مرا اینگونه باور کن...... مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن...... اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یادتو میفتم هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره کاشکی برگرده دوباره...... زندگی....... نیمه نگاهی به اخر خط داشته باشیم که کج نرویم! زیرا زندگی یک بوم نقاشی است که در ان از پاک کردن خبری نیست! فقط حرفامو باور کن کاش می دیدی...... کاش می دیدی.... می دیدی که چه عاشقانه و صادقانه حتی وقت نبودنت به با تو بودن پایبندم از با تو بودن دل" برایم عادتی ساخت که هرگز بی تو بودن را باور ندارم برای دیدنت ... نه احتیاج به قطار دارم ...
نه هواپیما ...
کافیست ...
کافیست به آسمان نگاه کنم........... با تو حکایتی دگر ، این دل ما به سر کند..... با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند باور ما نمیشود در سر ما نمیرود از گذر سینه ما یار دگر گذر کند شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام کور شود جز تو اگر زمزمه ای دگر کند مقصدو مقصودم تویی عشقم و معبودم تویی از تو حذر نمیکنم....... از تو حذر نمیکنم سایه مگر سفر کند ....... وقتی دل ارزش خودش رو از دست بدهد. تموم شدم......... دفتر عشـــق كه بسته شـد شاید فردایی نباشد....... زندگي در هر روز به رنگي در مي آيد با هر رنگ آن زندگي كن از تمام لخظات آن لذت ببر ، طوري زندگي كن كه شايد فرداي نباشد هر كاري كه قلبت مي گويد انجام بده و آن همان چيزي خواهد بود كه تو از آن لذت ببري دست در دست آن مهربان بگذار كه شايد فرداي نباشد فردا مانند يك خيال به نظر مي رسد خيالي كه امروز تحقق يافت سپس به حرفهاي دله ديوانت گوش كن و همان طور كه دلت مي گويد باش تمام داستان همين خواهد بود همه چيز امروز است شايد فرداي نباشد من غریبم ای غریبه ، آشنایم می شوی...... من غریبم ای غریبه ، آشنایم می شوی؟؟؟؟ آشنا با گریه های بی ریایم می شوی؟؟؟؟ در غریبستان چشمم التماس عاشقی است، با نگاهت هم صدا با چشمهایم می شوی؟؟؟؟ گر دلم پزچین ندارد این نشان سادگیست همنشینی ساده و صادق برایم می شوی؟؟؟؟ روزگار ، اندیشه های تیره را می برورد، ای غریبه ، جان پناه با وفایم می شوی؟؟؟؟ عشق واقعی...... زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. نه دستانت ، نه لبانت نه گيس سياه ، نه چشم خمارت با ... يك فنجان سكوت تلخ ، فرو مي برم حماقتم را كه دوستت داشتم ! قلبم محكوم شد به شكستن ... غرورم محكوم شد به خرد شدن ... احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ... دلم محكوم شد به تير خوردن ... چشمانم محكوم شدند به باريدن ... خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ... و اما... عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ... در ميان جاي جاي قلبم ... و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه ام......... حقیقت عشــق مـن نمی خوام خوابتو ببینم، چون تو خوش تر از خوابی ....ه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی ، صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ، اما منم پا به پات گریه می کنم .....ه دنبال یه مجسمه سکوت می گشتی صدام کن ، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال یه خرابه می گشتی تا نفرتت تو توش خالی کنی ، صدام کن چون قلبم تنهاست .....گه یه روز خواستی بری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما باهات می دوم... اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو می میرم.... دوستت دارم .... آخـــر خـــط اینجا دیگه آخره خطه،آخره آخرش نمی دونم بعده رفتنم چی میشه نمی دونم تو قراره بعده رفتنم چکار کنی می خوام ببینم وقتی میگن زندگیشون میاد جلو چشماشون چه جوریه فکر کنم این کار بهترین کار برای فراموش کردنته به عنوانه آخرین حرف می خوام بگم که دوستت دارم ولی تو نفهمیدی من کسی بودم که فکر می کردم با رسیدن به تو دیگه هیچ آرزویی ندارم خیلی دوست دارم جون دادنم و ببینی ولی نیستی اینجا پیشم خیلی دوست دارم وقتی میگم جرعتشو دارم ،ببینی که دارم یادت میاد همیشه می گفتم میمیرم برات ؟ خب الانم واسه ی تو می خوام بمیرم هر وقت بهت می گفتم اگه بمیرم چکار می کنی؟یه مسخره بازی در میاوردی می خوام ببینم اگه واقعا بمیرم چکار می کنی........ دوست دارم تو چشمات ذول بزنم ،ولی می ترسم روتو بر گردونی دوست دارم بهت بگم دوستت دارم ،ولی می ترسم تو این حسو نداشته باشی دوست دارم ببوسمت ،ولی می ترسم بزنی تو ذوقم دوست دارم بغلت کنم ،ولی می ترسم تو بدت بیاد دوست دارم بگم تا آخر باهام بمون ،ولی می ترسم بری و تنهام بذاری بخاطر همینه که هر وقت منو می بینی ساکتم و هیچ کدوم از این کارارو انجام نمیدم بـــاور کــن باور کن......! باور کن میشود گریه کرد بدون اینکه کسی بفهمد.......! میشود دل شکست بدون اینکه صدایی بیاید....! میشود خندید،وقتی در غمگین ترین لحظاتی.....! میشودگفت دوستت دارم،بدون اینکه سخنی بگویی....! میشود عاشق شد، حتی وقتی بچه ای بیش نیستی.....! و میشود فریاد زد.....! حتی وقتی سکوت کرده ای......! سـکـــوت...............! بـــاران بهار.........! بهار را دوست دارم چون مثل بال های پروانه رنگارنگ است.......! باران ......! باران را دوست دارم........! چون می شود زیر آن گریه کرد......! و کسی متوجه اشک هایت نشود........! و باران برای همین زیباست.......! درد......! درد را از هر طرف بنویسی درد است......! بــدون تـــو...... قسمت نبود با هم باشيم وقتي از هم جدا شديم بازم به ياد من بمون شبا كنار پنجره از منو قلب من بخون هر وقت دلت گرفته بود به ياد حرف من بيفت گفته بودم دوست دارم يه وقت نگي بهم نگفت اشكات كه خواست بارون بشه بدون منم دلگيرم بدون تو از زندگي از همه چي من سيرم هر وقت كه خوابت نمي برد بدون منم بي خوابم گريه نكن آخ عزيزم منم واست بي تابم گله نكن از سرنوشت نگو چقدر ما بي كسيم خودت بهم گفته بودي بهم ديگه نمي رسي دلتنگ شدي براي من نگاهي كن به قاب عكس وعده ي ما تا هميشه نيمه شبا ميون خواب......
دلم تو را می خواهد...... دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ... شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم وچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هرآنچه هستم دوست بدارد . با تمام خوبی ها و بدیهایم با تمام مهربانی ها و نامهربان هایم دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد کسی چون تو .....! دلم به خاطر یک دوست گرفته..... چرا بعضی وقتا دل آدم اینقدر میگیره؟ چرا فکر میکنه که تنهاس در حالی که تو پیششی؟ گاهی وقتا که دارم راه میرم و حس میکنم خدا داره از آسمونا نگاهم میکنه میگم خدایا نمیتونم این نگاهاتو با چیزی عوض کنم... یه وقتایی هم که دلم میگیره یاد اون نگاها میافتم قلبم آروم میشه... ولی خدایا وقتی یه دوست دلش میگیره چی کار کنم؟ آخه من کی ام که آرومش کنم؟ من اصلا نمی تونم آرومش کنم . فقط میگم توکل کن به خدا خدا بزرگه صبر کن خدایا حالا میخوام یه چی بگم بهت ولی یواشکی: خدای مهربونم،اون نگاهای قشنگت که وقت دلتنگیام بهم آرامش میده رو از من بگیر به اون بده واقعا براش نگرانم هرچند که ...... باورم نمیشه..... رودرو دیوارخونه گرد تنهایی بپاشن توهمونیکه میگفتی تو دنیام هیشکی مثل من پیدانمیشه توهمونیکه میگفتی قلبم مال توباشه واسه همیشه باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه باغریبه آشناشه باغریبه مهربون شه تو همونیکه میگفتی تودنیام هیشکی مثل من پیدانمیشه تو همونیکه میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، همیشه راهی هست..... همیشه راهی هست..... همیشه خیابانی برای عبور حتی یک طرفه در حوالی تنهایی هست همیشه دری نیمه باز برای تو هست که بیایی و دل بسپاری به حرفهای من همیشه یکی هست که انتظار دستهای تورا میکشد همیشه من به بودنت دل خوشم...... زنــدگیـــم بــا وجـــود تــو معنـــی پیــدا کـــرد با وجود تو من به زندگیم ادامه دادم بدون تو تمام روزام شبیه به هم هستن وقتی تو نباشی زندگیم بدون هدفه پس چرا باید زندگی کرد آخه تو بهونه ی زندگیمی تو بودی که بهم امید زندگی می دادی..... دلم برای کسی تنگ است دلم براي كسي تنگ است كه دل تنگ است ... دلم براي كسي تنگ است كه طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد ... دلم براي كسي تنگ است كه با زيبايي كلامش مرا در عشقش غرق مي كند... دلم براي كسي تنگ است كه تنم آغوشش را مي طلبد... دلم براي كسي تنگ است كه دستانم دستان پرمهرش را مي طلبد... دلم براي كسي تنگ است كه سرم شانه هايش را آرزو دارد... دلم براي كسي تنگ است كه گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي كشد... دلم براي كسي تنگ است كه چشمانم چشمانش را مي طلبد... دلم براي كسي تنگ است كه مشامم به دنبال عطر تن اوست... دلم براي كسي تنگ است كه اشكهايم را ديده... دلم براي كسي تنگ است كه تنهاييم را چشيده... دلم براي كسي تنگ است كه سرنوشتش همانند من است... دلم براي كسي تنگ است كه دلش همانند دل من است... دلم براي كسي تنگ است كه تنهاييش تنهايي من است... دلم براي كسي تنگ است كه مرهم زخمهاي كهنه است... دلم براي كسي تنگ است كه محرم اسرار است... دلم براي كسي تنگ است كه راهنماي زندگيست... دلم براي كسي تنگ است كه قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي كند... دلم براي كسي تنگ است كه دوست نام اوست... دلم براي كسي تنگ است كه دوستيش بدون ((تا)) است... دلم براي كسي تنگ است كه دل تنگ دلتنگي هايم است... تــا وقتیکه تــو هستی، تـــا لـحظه ای که یــاد تـــو در خـــاطر مـن جــاریست! تــــا زمـــانیکـــه دست هـــای گــرمت همراه دستــای خسته ی منـــه! تــا وقتیکه نگـــاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگـــاه سرگردان منـه! تــــا زمـــانیکه تــــو همسفـــر جـــاده زنـدگــی مــن هستـی! تا وقتیکه شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای زمن! مـــن زنـــده هستــم ! بـــرای زندگــی کردن بـــا تـو.... نمی دونم کی و چطور وارد کلبه ی تنهاییم شدی !!! اما میدونم که از خدا خواستمت ، نه از خودت پس همه چیز رو به همون خدایی می سپارم که این پازل بهم ریخته رو با اینهمه قطعه گمشده جور کرد می نویسم همه ی درد ها را می نویسم برای تو می نویسم تمام آن لحظاتی را که با بی کسی سر کردم تنها رفتم ، تنها گریه کردم... می نویسم همانطور که بخواهی، همانطور که تو بخوانی چون میخواهم که حرفهایم را با تو قسمت کنم می نویسم از همه ی روزهای دلتنگی از همه ی روزهای بی کسی من می نویسم تمام سفیدها را برایت سیاه می کنم تمام نقطه ها را به سر خط می برم و برایت می نویسم می نویسم فقط برای تو می نویسم چشمهایم را می بندم تا تو را پیدا کنم تو مهمان رویای شبانه منی برای نقطه پایان تنهایی تو تنها اسمی هستی که صدا خواهم زد با من بمون دوستت دارم بیشتر از همیشه...... به تو محتاجم...... هنگامی که چشما نت را ندارم درتاریکی زندگی می کنم وهنگامی که خنده هایت را ندارم در سکوت ما نند مرد مومنی که کسی خدایش را کشته باشد من دلیلی برای زندگی ندارم بتومحتاجم چون یک درخت به باران بتومحتاجم چون انسان به فراموشی وچون تاریکی به روز....... کاری نمیتوانم بکنم چون عشق تو بر من غلبه کرده است ومن همواره بتو محتا جم بتو محتا جم برای اینکه بدانم شبها آسمان زیباست برای اینکه بهتراز انچه هستم با شم برای اینکه بدانم زمان کوتاه است وخوشبختی یک رویا درهمه لحظه هایت مرا احساس میکنی هنگا می که می دانی قلب توهم می تواند بشکند من در درون تو هستم من در اطراف تو هستم چراکه همواره بتومحتاجم عزیزم.....
دریا را دوست دارم به خاطر امواجش
دنیا را دوست دارم به خاطر هیاهوش طاووس را دوست دارم به خاطر پرهایش تو را دوست دارم بی آنکه بدانم گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو...... عشق چیست؟؟؟؟؟؟ تا حالا شده فکر کنید که یه لحظه عاشق شدید؟ تا حالا شده که با خودتون بگید که از این به بعد میشه بهم بگن یه عاشق دیووونه؟ به نظر شما عشق یعنی چی اصلا؟!!! یعنی اینکه شما از قیافه ی یه نفر خوشتون بیاد؟؟ به نظر من عشق یعنی اینکه ادم در هر لحظه اون رو به یادش بیاره و هر چند میدووونه نمیتوونه بهش برسه بازم تو خیالش خودشو با اون فرد میبینه و اینکه چجوری بهش بگه نمیتوونه دست از سرش برداره و خیلی دوستش داره البته این فقط نظر منه و در واقع خیلی سعی کردم معنی واقعی عشقو بفهمم ولی فکر نکنم تا حالا موفق شده باشم این وبلاگو ساختم تا شاید معنی این کلمه رو بفهمم.اره خیلی از ادما هستن مثل من که نمیدووونن اصلا عشق یعنی چی ولی خودشون رو عاشق و دل سوخته معرفی میکنن شما چی؟؟؟؟شما میدونید عشق چیه؟؟لطفا نظر خودتونو بگید..... از وهن خیانت به امانت چه بگویم..... بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟ خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است، از وهن خیانت به امانت چه بگویم شرمنده عشقیم و دل منجمد ما مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست تــنــهــــایــــی تنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راهه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه تنهایی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها میمونه دستم با این دل شکسته م تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم تنهایی خیلی سرده وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی بیدار میشم نباشی تنهایی خیلی سردمه..... کاش بودی..... بی تو با تنهایی ساختن سخته مثل رفتن تو واسه من قدر یه عمره چندروزی نبودن تو مونده عطر تنت اینجا، دوست دارم باشی کنارم تورو هرجوریکه هستی باخوب وبد دوست دارم تورو میسپرم به دست اونیکه صاحب دنیاست تا دلم نمرده برگرد اخه بی تو خیلی تنهاست واسه ی گرمی دستات حتی واسه بغض واشکات فکرنکن وقتیکه نیستی عشق من کم میشه هروز بدون با نبودن تو میشم عاشق تر از دیروز کاشکی زود بگذره ساعت سر بیاد قصه دوری تا تو برگردی دوباره کار دل میشه صبوری..... هفتــه تــلـــخ شنبه با نگاهي عاشقانه مست شدم! يكشنبه به او گفتم گرفتارت شدم. دوشنبه همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه بي وفايي كرد و من گريان شدم. چهارشنبه اسير هجرانش شدم. پنج شنبه او رفت و من درعاشقي فاني شدم! جمعه بي او تنها شدم و از تنهايي مردم! هر وقت میخوام فراموشت کنم،عکسات نمیذارن! طناب دورگردنم محکم تر شده چشمام خیلی میسوزه سرم داره منفجر میشه پاهام یخ زده وهر وقت یادت میفتم این جوری میشم!واین تقدیر زشتی است که زندگی برای من نوشته است.... دوستم نداری حس می کنم دیگه دوسم نداری یک قلم کاغذ روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه .. عشق تو خالی اونی که مدعی بود عاشقته تو رو توی فاصله ها تنها گذاشت بی خبر رفت و توی بیراهه ها رد پاش رو هم واسه چشمات جا نذاشت.... شاید..... شاید یه روزی برسه از نبودم گریه کنی خاطره..... گذشت لحظه های با تو بودن و در پاییز عشقمان فـــانــوس تنهـــــا
انگار هنوز، فانوس گورستانم وقتی یادم میکنی تک تک فانوسهای این دهکده سوسو میزنند اگر مثل درختها ایستادم ریشه هام در دستهای تو محکم هست مشتی از خاک گورستان را هدیه کن به این قلب رنجور من که رگ خشکیده ی وجود من از خون رگهای تو، زنده است کنار من باش و نگذار ستاره ها مثل فانوسهای مرده ها رها شوند. کيه که آخر ديوونگيه واسه چشمات کيه جز من که ميميره واسه لحن خنده هات ... اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو ميگفتم هنوزم خيس ميشه چشمام وقتی ياد تو می افتم ... هنوزم ميای تو خوابم تو شبای پر ستاره هنوزم ميگم خدايا کاشکی برگرده دوباره دل کــــاغذی دلم يك ورق پاره ي نازك است دلم را مچاله نكن نگو اين كه يك كاغذ باطله است به سطل زباله حواله نكن دلم دفتري كاهي است ورق هاي آن را نكن زود زود بيا بعضي از صفحه ها را بخوان از اول ببين حرف، حرف تو بود اگر باز از دست من دلخوري بيا اين "ببخشيد" هم مال تو نرو صبر كن، يك كمي صبر كن بيا اصلا اين دل دلم مال تو بی قراری دل برایت بی قراری می کند دست تو قلب مرا، بدجور در غم بسته است سینه تنگ است و غریب و بی نواست لحظه ها، صد بار عشقت را تمنا می کنند ای صدای گا مهایت آشنا با درد من ای نگاهت، مرهم درد دلم دل برایت بی قراری می کند کاش! امشب آرزوها رنگِ بی رنگی نبود آه امشب اش رویا های من رنگ صداقت داشت وای دستم از بلند دامن دستت چه کوتاه است کاش بین دست ما تا این همه دیوار دلتنگی نبود ای غزل پرداز پر شور دلم ای صفای روح و جسم خسته ام دل برایت بی قراری میکند قلب من خود چشم در خون بسته است روزگاری می شود از روی عشق چشم امیدی به این در بسته است ای تمام بی قراریهای دل کاش برگردی، که چشم خیس من بد جور بر در خشک شد. تقدیم به تنها عشقم این شب ها گاهی انتظار،گاهی اشک این سهم چشم های من است... نه نگو.... با من امشب…. چيزي از رفتن نگو ........... سوختم..... دلم چه آرومه که بُردم از يادم تموم اون حرفات روزگار..... روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست.... آن کبوتر عاقبت از بند رفت ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است ، خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد ، آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم..... آخر آتش زد دل دیوانه را...... آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پروانه را....... گفت...... گفت در عشق وفادارم بدان ، من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من ، با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زه جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبایت مجنون شده بر لبم بگذاشت یعنی خموش در سرم جز عشق او سودا نبود ، بحر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت در نکویی طاق نبود. عشق من...... عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این تو حتی اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند ، بر منو بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود......عشق دیرین گسسته تارو پود...... گر چه آب رفته بازآید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود..... بعد از این هم آشیانت هر کس است......بعد از این هم آشیانت هر کس است...... باش با او ، یاد تو ما را بس است..... گفتمش...... گفتمش در عشق پا برجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذورق وان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده من میدونم تو هم میدونی..... به من میگی داری به خودمون فکر میکنی دروغ میگی،فقط میخوای حرس منو در بیاری فکر میکنی میشینم و حسرت میخورم؟ نه،نه عزیزم من دیگه بهت فکر نمی کنم میگی ما قسمت هم نیستیم،باشه من میدونم تو هم میدونی،قسمتو ما میسازیم پس بگو تو نمیخوای ما قسمت هم باشیم من میدونم تو هم خوب میدونی کار تو،نه خداااااااا روزام روشن روشنه.....فکر نکن تاریک و تاره..... مهم نیست.... مهم نیست حلقمون تو دستته یا گم کردی نامم و نگه داشتی یا دور انداختی اینم مهم نیست که دیگه داد بزنی بترسونی منو تهدید بکنی شونه هام و بلرزونی اصلا مهم نیست که بگی دوباره شروع نکن مهم نیست که یک ماه ساکته این تلفن حتی مهم نیست که هنوز رو حرفت هستی یا که نه!!! حتی مهم نیست که دیگه چندتا دوسم داری منو.... چندتا دلت تنگه برام یا چندتا میشماری منو.... دیگه مهم نیست.... مهم نیست که میخوای بزرگیتو نشون بدی بگی که سرتر از منی،زندگیمو تکون بدی اصلا مهم نیست که چرا هیچی مهم نیست واسه من حتی اگه خوشت میاد حرف جدایی هم بزن دیگه مهم نیست.... مداد آبی این صفحه ای که رنگش یکدست رنگ ابیست بهرام کوچک ارام از جای خویش برخاست اهسته گفت و ارام با بغض دفتر ماست دیشب نبود ما را از فقر و دست تنگی از بهر رنگ کردن جز یک مداد رنگی با ان مداد ابی رنگین کمان کشیدم خورشید را هم ابی چون اسمان کشیدم با چشم دل چو بینی این صفحه زرد دارد این زرد ابی اما معنای درد دارد ابی کشیدم اری کوه و درخت ها را دریا و جنگل و دشت نسرین و لاله ها را یکباره در هم امیخت هر نقش و بی نشان شد در یک غروب ابی خورشید من نهان شد.
سرگذشت ناگوار....
آیا بدون آشنایی با نفرت، میتوان عشق را احساس کرد؟ و بدون اشک، شادی… ترس، شجاعت… بد، خوب… آیا میتوانم عشق را، دوستی را و خوبی را نشانش دهم. خیال باطلی است چون پاسخ گويي حيلي از سوال هايم نيست و من فقط میاندیشم به چه گناهی محکوم شدهام که از دوستی باید به نفرت رسیده باشد کجای کار اشتباه بود که عشق این گونه باشد یا دلشکستگیهای من و همه احساس پاک دوست داشتنم، دوست داشتنش یا غروری که کسان دیگر شکستند و به رُخ من کشیده شد در حالی که غرور شکسته من بیصدا ماند تا مبادا به رُخ کسی کشیده شود که مبادا احساس محکوم شدن کند وقتي به دنيا آمدم گفتن دوست بدارم حال كه دوست دارم مي گوين فراموش كنم و دوست بدارم كساني راكه دوستم ندارن و فراموش كنم كسي راكه دوستش دارم من هميشه يك جمله رافرياد زدم آن هم اين بود عشق نابرابر اين يك حقيقت بوده كه من قبول كردم و آن را پذ يرفتم سخت ترین لحظه تو زندگیم اين بوده کسی رو كه دوست داشتم واسش یه تجربه بودم حال من اين احساس رودام احساسی که در من شکل گرفت و من باید مدتها در دادگاهی که هنوز نمیدانم برای چه تشکل شده، هر روز خودم را محاکمه کنم و وکیل مدافع خودم باشم و خدای را شکر میکنم که سعی کردهام پیشداوری نکنم و کسی را هم محکوم نكنم من هميشه دوست داشتم كسي كه عاشق است احترام بزارم و دركشان كنم اما هيچ كس به من و به عشقم احترام نگذاشتن باید بر این باور باشم او خودعشق و دوستی و خوبی را می داند و دیگر نیازی به حضور من نیست من خود راشکست خورده نمیدانم که گفتهام اگر شکستی هم باشد لازمه پیروزیست اما دیگر چه فایده دیگر فرقی نمیکند روزی که از حُسن ختام گفتم شاید او دلشکسته بود و من نتوانستم معنی واقعی آنچه را که در دل داشتم به او بگویم تنها ترس من تصور چنین روزی بود که به وقوع پیوست بیآنکه کسی بداند در سکوت فریادی برخواست گفته بودمش آنقدر آن روزهای پر اضطراب پر شدهام که دیگر مانند ظرفی شدهام لبریز که با هر تلنگری ممکن است سرریز شود و بعد خودم خودم را دلداری دادم که باید ظرفیتم را بیشتر کنم که تحمل همه آنها برایم راحتتر باشداما آن روز به جای دلداری فقط گفت چرا مسائل را بزرگ میکنم بهترین خداحافظی آن است که سلامی در پی داشته باشد و اکنون میگویم بهترین سلام سلامی است که منتظر پاسخش نباشم و جوابی در پی داشته باشد و این خداحافظی و سلام را از من پذیرا باش و همه بدیهایم را بر من ببخشای شاید دیگر فرصتی نباشد فقط امیدوارم روزی فرا برسد که به حقیقت و درک آنچه باید نائل شویم که هنوز به حُرمت دوستی ایمان دارم و به پاسداشت این سالیان پُر خاطره میروم تا خاطر کسی را آزرده نکرده باشم اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمیتوانم بگویم مثل حجم سکوتی که سالیانی است در سینهام سنگینی میکند مثل بغضی فرو خورده ..... می گردم و ..... زیر طاق دستان تو می گردم و بارانی چشمان تو می گردم و در آسمان روح تو پروانه وار می گردم و خوش منظری بر یادها می گردم و به دور قلب مهربان تو می گردم و می گردم و .... مشخصات یک عاشق نـــــــــام : گـــمنــــــــــــــام شهـــــــــرت: آواره شغــــــــل:عـــــــاشــــــق نـــــــام پـــــدر: پــــــریــــشـــــــــــان نــــــــــام مـــــــادر: گـــریـــــــــــان نــــــــام خـــواهـــر:نـــــــگران نـــــــام بــــــــرادر:انـتـــــــظار نــــــــــام دوست:بــــــی خیـــــــال محـــــــــــله:دیــــــار فرامـــــــوش شدگـــــــان درد:ســـــــکوت غـــــــزل:آه دبیـــــــــرستــــــــان:عــــــــاشقـــــــــان جــــــــــــرم:بـــــــه دنـــــیا امـــــــدن محــــــــــکوم:بــــــــــه زنـــــــــده مـــــــانــــدن آدرس:شهر صفــــا،میدان وفـــــا،بزرگراه محبــــت،خیابان آشنــــــایی، چهارراه ســـــرگـــــردانی،کوچه ی عشـــــق،پلاک بــــی کــران،منزل چشــــم انتـــــظار. می بینی که قاضی سرنوشت برایم چه سرنوشتی را رقم زده .ببین که محکومم به دور بودن از تو و محکومم به انتظاری بی سرانجام....... ببین که محکومم تا زیاد شدن فاصله ها را نظاره گر باشم و محکومم به سکوت و تحمل این لحظات .سکوتی تلخ و تاریک...... ببین که محکومم به حبس فریاد های بی انتها.ببین محکومم به پنهان کردن سیل اشکها پشت آسمان ابری چشمها یم واینکه در خلوت و تنهایی تنها زار بزنم ودر نبودت گریه کنم.دلم می خواست از ته دل فریاد بزنم و از ته دل می گریستم و می گفتم که بی تو چه حسی دارم . ای کاش می توانستم بگویم که در نبودت هر روز و هر ثانیه چگونه بر من می گذرد. عزیز من! برگرد 


نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت …
ولی بسیار مشتاقم …
که از خاک گلویم سوتکی سازد …
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش …
تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …
و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد …
تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن....



.jpg)
صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش……


الهی که باشه برای دل من تموم دردات
الهی بمیرم واسه اون نگاهت که اینقدر نجیبه
الهی بمیرم واسه اشک چشمات که خیلی غریبه
بمیرم الهی واسه تو واسه تو ، توکه گریه کردی
تو که لحظه لحظه تموم غمارو با من سر میکردی
دیگه گریه بس کن بذار واسه من تموم غماتو
بذار من بمیرم که طاقت ندارم ببینم چشاتو
بمیرم الهی.........

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

در خرمن احساسم
چون پرنده ای گستاخ
هجوم می آورد
و این در حالیست که من
در این مجادله ی یک طرفه
مترسکی بیش نیستم.....
ما او که ارتباط خیابانی خود با پسر جوانی را از خانواده اش پنهان کرده بود نتوانست باز هم آن ها را در جریان ماجرا قرار دهد بنابراین به خاطر این که خانواده اش متوجه موضوع نشوند به داخل دستشویی منزل رفت.


تقاص عشق تو کم نیست
چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمیدونی چقدر دیوونگی خوبه..........
چشمهایت دیگر اشكی برای ریختن نداشته باشند.
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی
وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و گفته باشی
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بكنی
وقتی احساس كنی دیگر هیچ كس تو را درك نمی كند
وقتی احساس كنی تنهاترین تنهاها هستی
وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش كند
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند.......
كه با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جواب میشود......
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا.........

پس از مدتی
صدای امواج را نمی شنوند
چه تلخ است
قصه عادت…
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است ......


![]()
![]()
![]()
یا آن که گدایی محبت شده باشد
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد
بگذار که آیینه نفرت شده باشد
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد.
میری اما بدون این دل تنگ میشه برای چشمات
صدات دیگه واسم غریب شده.... .
هنوز اثری ازت نیست من بی هدف توی این جاده قدم گذاشتم!هنوز خاموشی!
بازم یادم میاد اون شبی که تنهای تنها کنار پنجره اتاقم ایستاده بودم دلم میخواست یکی مثل تو رو بپرستم!نزدیک صبح بود وبا یه دنیا اشک خوابم برد.اون صبحو فراموش نمیکنم.وقتی دیدمت یه جوری شدم ولی من تا حالا طعم تلخ عشق رونچشیده بودم.دلو زدم به دریا وگفتم این هدف منه وتا اخرش میرم تا زمانی که بفهمم دوستم نداری!همون شب خوابتو دیدم خوابی که این جاده رو بهم نشون داد!یا اون پنج شنبه که دوباره دیدمت.... .
پنج شنبه صدات زدم پریسان من!پنج شنبه بعد کلی باهات حرف زدم وپنج شنبه شوم هفته بعد تو سرم دادکشیدی گفتی مزاحمت نشم!پنج شنبه فهمیدم که گفتی منو نمیشناسی وهمه حرفام دروغ بوده. پنج شنبه اخر وقتی گفتم دلم برات تنگ شده بهم خندیدی وگفتی واسه من؟!تموم حرفات توی این جاده انعکاس پیدا میکنه ومن هزار بار جملاتتو میشنوم.

حس می کنم زیادیه وجودم
چرا به این زودی ازم بریدی
من که گل سر سبد تو بودم
حس می کنم تو این روزو نمی خوایی
یه لحظه هم حتی منو ببینی
کاش می دونستم عشق دیروز من
فردا که شد تو با کی همنشینی
دوسم نداری می دونم دوسم نداری
اما تو چشمات می خونم که بی قراری
خدا کنه که برگردی تو پیشم
بدون تو من دیوونه میشم
حس می کنم حضور من کنارت باعث دل خستگی تو باشه
شاید سفر رفتم من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه
حس می کنم باید از اینجا برم
جایی که هیشکی راهشو بلد نیست
باید برم که قدرمو بدونی
یه مدتی تنها بمونی بد نیست
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه ..
کاغذهای خط خطی از کنار در باز پنجره میپرن توی کوچه سر حال از اینکه آزاد شدند..
نمیدونند که اسیر دل سنگ باد شدند..
دیگه بیداری شب عادتمه.همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه..
حالا من موندمو یک دونه قلم..
که اونم از اسم تو سیاه میشه..
همه چی تو زندگی آخرش به پای تو تباه میشه..
چشمونم از پنجره فاصله رو دید میزنه ..
دلم اسم تو رو فریاد میزنه...
درای پنجره رو تا انتها باز میکنم..
تو خیالم با تو پرواز میکنم....
برای باز با من بودن همش خدا خدا کنی
شاید یه روزی برسه که مثل من عاشق بشی
برای یک لحظه دوریم دوباره دیوونه بشی
شاید یه روزی برسه که مثل من داد بزنی
حرفای عاشقونه ات و بخوای تو فریاد بزنی
شاید یه روزی برسه که دیگه پیشت نباشم
از تو کتاب زندگی یه برگ افتاده باشم
شاید یه روزی برسه که دیگه خیلی دیر شده
زود باش بگو منتظرم، عاشقمی تا همیشه.....
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها.....

چشم های من خسته است
با من امشب…. چيزي از رفتن نگو….
نه نگو، …….از اين سفر با من نگو….
من به پايان مي رسم……………… از كوچ تو………….
با من از آغاز اين مردن…………….. نگو…………….
كاش ميشد…………… لحظه ها را پس گرفت….
كاش ميشد…………………………….. از تو بود و با تو بود….
کاش مي شد……….. در تو گم شد از همه…..
كاش ميشد………………… تا هميشه با تو بود………….
كاش فردا را………… كسي پنهان كند…………
لحظه را در لحظه ……………….سرگردان كند…………..
كاش ساعت را بميراند……………………. به خواب…………
ماه را بر شاخه آويزان كند…………
ميروي تا قصه را…………………. غمنامه تدفين گل………..
ميروي تا واژه را………………………… باران خاكستر كني…………..
ثانيه تا ثانيه…………… پلوارهي ويران شدن……………
ميروي تا بخشي از………………………… جان مرا پرپركني……….
بمونه اين نامه يه يادگار از من ميون اون دستات
گذاشتي رفتي بدون من رفتي گذشتي ازمنِ تنها
آتيش نشوندي به جون من رفتي نشستي با همه و هر جا
بذار يه نامه بگه به تو من ديگه رفتم تو رو نبينم
بمونه حسرت به دل تو ديگه محاله پيشه تو بشينم
از بچگي بزرگ شدم تنها و سَرکش
هرکي منو ميديد مي گفت تنها قلبش
روزگارم سخت بود اعتمادُ سلب کرد
تا اينکه تورو ديدمُ گفتي بمون برگرد
ته صدات غم بود و جاذبه ي من شد
توي ذهنم حک شد خاطره اي از تو
حسِ خوبي بود و گفتي پيشِ توأم تا ابد
قصه بودي دور شدي پيش خودم باخبر
از همه دنيا بي خبر از توأم
از همه دنيا تو بي خبر از خودم
کاشکي ميدونستم يه روز احتمالأ بد مي شي
از من و عشقمو اعتمادم رد مي شي
دردسَر عاشقي از خوشگلي بيشتره
عاشق ساده خوراکش زهرماره شيش سره
با تو بودن بدتر از تنها موندنه
تنهايي بهتر از با هر کسي بودنه
حيف من و عشق پاکم که پاي تو مونديم
تواشتباه کردي و ما جاي تو سوختيم........

وقتي ميآيم، نيستي
وقتي برميگردي، رفتهام
حتي وقتي
به اندازه يك لبخند تصنعي
دير ميكنم
به اندازه هزاران قهقهه
از من دور شدهاي
درست وقتي كه چشمانت بازند من پلكهايم را
روي هم ميگذارم
اين است
فاصله طينشدني بين من و تو
برای من از رودها
دریاها
کوهها و دشتها
چیزی مگذار
جز نعره پلنگی عاشق
برای حنجره کوچکم وقتی بخواهم
نام تو را فریاد کنم.

| Design By : Pichak |
















